نمی دونم چی شد که تو این شب ابریه سرد و"قیر اندود" رفتم سراغ " بوف کور" و چند صفحه ی اولش رو که خوندم کل داستان مثل فیلم از جلوی چشام گذشت ...
بخونید :
(( در زندگی زخم هایی هست که مثل خوره روح را آهسته در انزوا میخورد و میتراشد . این دردها را نمی شود به کسی اظهار کرد ،چون عموما عادت دارند که این دردهای باور نکردنی را جزو اتفاقات و پیش آمدهای نادر و عجیب بشمارند و اگر کسی بگوید یا بنویسد ، مردم بر سبیل عقاید جاری و عقاید خودشان سعی می کنند آن را با لبخند شکاک و تمسخر آمیز تلقی کنند.زیرا بشر هنوز چاره و دوایی برایش پیدا نکرده و تنها داروی آن توسط شراب و خواب مصنوعی بتوسط افیون و مواد مخدره است.ولی افسوس که تاثیر این گونه داروها موقت است و بجای تسکین پس از مدتی بر شدت درد میافزاید .
آیا روزی به اسرار این اتفاقات ماوراء طبیعی ، این انعکاس سایه ی روح که در حالت اغماء و برزخ بین خواب و بیداری جلوه می کند کسی پی خواهد برد ؟
من فقط به شرح یکی از این پیش آمد ها می پردازم که برای خودم اتفاق افتاده و بقدری مرا تکان داده که هرگز فراموش نخواهم کرد و نشان شوم آن تا زنده ام از روز ازل تا ابد تا آنجا که خارج از فهم ادراک بشر است زندگی مرا زهر آ لود خواهد کرد . زهر آ لود نوشتم ولی می خواستم بگویم داغ آن را همیشه با خودم داشته و خواهم داشت .
من سعی خواهم کرد آنچه را که یادم هست ، آنچه را که از ارتباط وقایع در نظرم مانده بنویسم ، شاید بتوانم راجع به آن یک قضاوت کلی بکنم . نه فقط اطمینان حاصل بکنم و یا اصلا خودم بتوانم باور بکنم چون برای من هیچ اهمیتی ندارد که دیگران باور بکنند یا نکنند . فقط می ترسم که فردا بمیرم و هنوز خودم را نشناخته باشم زیرا در طی تجربیات زندگی به این مطلب برخوردم که چه ورطه ی هولناکی میان من و دیگران وجود دارد و فهمیدم که تا ممکن است باید خاموش شد ، تا ممکن است باید افکار خودم را برای خودم نگهدارم و اگر حالا تصمیم گرفتم که بنویسم ، فقط برای اینست که خودم را به سایه ام معرفی کنم سایه ای که روی دیوار خمیده و مثل این است که هرچه می نویسم با اشتهای هر چه تمام تر می بلعد. برای اوست که می خواهم آزمایشی بکنم : ببینم شاید یکدیگر را بهتر بشناسیم . چون از زمانی که همه ی روابط خودم را با دیگران بریده ام می خواهم خود را بهتر بشناسم .
افکار پوچ ! باشد ، ولی از هر حقیقتی بیشتر مرا شکنجه می کند . آیا این مردمی که شبیه من هستند که ظاهرا احتیاجات و هوی و هوس مرا دارند برای گول زدن من نیستند؟آیا یک مشت سایه نیستند که فقط برای مسخره کردن و گول زدن من به وجود آمده اند ؟ آیا آنچه که حس می کنم ، می بینم و می سنجم سرتاسر موهوم نیست که با حقیقت خیلی فرق دارد؟
من فقط برای سایه ی خودم می نویسم که جلو چراغ بدیوار افتاده است ، باید خودم را بهش معرفی بکنم . ))
این تمام حرف های امشبم بود که به کمک صادق هدایت بیان کردم . شایدم چیزی فراتر از اون .
راستی ... بارون گرفت ...