(( دیروز))
خیلی حالم گرفته ، حوصله ی هیچ کاریو ندارم حتی خوندن درسیو که فردا امتحان دارم. آخرین امتحان دانشگاست و تا سه ماه باید با همه ی دغدغه ها و مسایل دانشگاه خداحافظی کنم. البته اینو می دونم که دلیل اعصاب خوردیم این موضوع نیست ...
رفتم توی اتاقم که مثلا یه کم درس و مرور کنم . دیدم روی تختم دراز کشیده (...) هیچی نگفتم. اونم همینطور، تو فکر بود ... ازش پرسیدم :
_به چی فکر می کنی ؟ _هیچی نگفت ! _گفتم : به شوهرت که چرا با اون خانم رابطه ی صمیمی داره ؟ نکنه میترسی از دست بدیش . خب اگه از این ناراحتی طوری رفتار کن که نره به سمت یه زن دیگه . _هیچی نگفت . _ادامه دادم : حتما به خواهر شوهرت که چرا دیشب باهات اون برخورد و داشته ؟ می دونم کلا آدم درستی نیست ولی می شه تحملش کرد . _ بازم هیچی . _پس حتما به عروست داری فکر می کنی که چرا باعث شده عشق مادر فرزندی بچت کم بشه . یا اگه کم نشده طوری شده که کم تر ابراز می کنه بهت ؟ آخه عزیز دلم به عروست چه ربطی داره ؟ زندگی همینه دیگه قرار نیست پسرت تا آخر عمر بشینه ور دلت که ، باید درک کنی اونم رفته پی زندگی خودش ، همون طور که تو سی سال پیش رفتی پی زندگی خودت . _ بازم چیزی نگفت _ شایدم داری به دخترت فکر می کنی که کی بچه دار می شه و نوتو کی می بینی؟ حتمااونا واسه خودشون برنامه ی خاصی دارن . زندگی اوناست به من و تو ربط نداره که بهشون امرو نهی کنیم . _ هیچی نگفت ولی صورتشو برگردوند طرفمو نگام کرد . خیره شد بهم _ به اینا فکر نمی کنی پس به مشکلات پولی و قرض و بدهیات فکر می کنی ؟ اینام که بالاخره یه روزی تموم می شه . واسه همه هم هست .
حس کردم حالت چهرش عوض شد _با کمی تعجب بهم گفت : همه ی دغدغه های ذهنیم همینا بود ؟ چرا خودم اینجوری بهشون فکر نکرده بودم ؟ چرا حالا که تو گفتی حس سبکی دارم ؟ اصلا ببینم ، تو چطور همه ی فکرامو می دونی ؟ _ اینا که دیگه دونستن نمی خواد هر کی دو روز باهات باشه همه ی اینا رو می فهمه . نمی فهمه ؟ _راس می گی بس که من همه ی افکارمو میریزم بیرون بایدم اطرافیانم این طور بگن بهم . راستی ببینم تو چرا امروز گرفته ای ؟ می خوای منم حدس بزنم ؟ _نخواسته ! خودتو خسته نکن . چون چیزی نمی تونی بگی بهم . من ، کی ؟ کجا ؟ به کی ؟ شده که حرف دلمو بگم ؟ همه رو تو دلم نگه می دارم و خودمم حلش می کنم . اینطوری آرامشم بیشتره .
(( امروز ))
وای که چقدر روز خوبیه . آخ خدا جونم شکرت ! فقط یه کم فکر ، یه کم فکر نیاز داشت تا بتونم مشکلمو حل کنم و البته اندکی صبر. خوب شد دیروز خام نشدمو به کسی چیزی نگفتم . وگرنه ...ضمنا امتحانمم که خوب دادم ، اونم تموم شد .
ایمان قوامی ( خرداد 1387 )
نمی دونم چی شد که تو این شب ابریه سرد و"قیر اندود" رفتم سراغ " بوف کور" و چند صفحه ی اولش رو که خوندم کل داستان مثل فیلم از جلوی چشام گذشت ...
بخونید :
(( در زندگی زخم هایی هست که مثل خوره روح را آهسته در انزوا میخورد و میتراشد . این دردها را نمی شود به کسی اظهار کرد ،چون عموما عادت دارند که این دردهای باور نکردنی را جزو اتفاقات و پیش آمدهای نادر و عجیب بشمارند و اگر کسی بگوید یا بنویسد ، مردم بر سبیل عقاید جاری و عقاید خودشان سعی می کنند آن را با لبخند شکاک و تمسخر آمیز تلقی کنند.زیرا بشر هنوز چاره و دوایی برایش پیدا نکرده و تنها داروی آن توسط شراب و خواب مصنوعی بتوسط افیون و مواد مخدره است.ولی افسوس که تاثیر این گونه داروها موقت است و بجای تسکین پس از مدتی بر شدت درد میافزاید .
آیا روزی به اسرار این اتفاقات ماوراء طبیعی ، این انعکاس سایه ی روح که در حالت اغماء و برزخ بین خواب و بیداری جلوه می کند کسی پی خواهد برد ؟
من فقط به شرح یکی از این پیش آمد ها می پردازم که برای خودم اتفاق افتاده و بقدری مرا تکان داده که هرگز فراموش نخواهم کرد و نشان شوم آن تا زنده ام از روز ازل تا ابد تا آنجا که خارج از فهم ادراک بشر است زندگی مرا زهر آ لود خواهد کرد . زهر آ لود نوشتم ولی می خواستم بگویم داغ آن را همیشه با خودم داشته و خواهم داشت .
من سعی خواهم کرد آنچه را که یادم هست ، آنچه را که از ارتباط وقایع در نظرم مانده بنویسم ، شاید بتوانم راجع به آن یک قضاوت کلی بکنم . نه فقط اطمینان حاصل بکنم و یا اصلا خودم بتوانم باور بکنم چون برای من هیچ اهمیتی ندارد که دیگران باور بکنند یا نکنند . فقط می ترسم که فردا بمیرم و هنوز خودم را نشناخته باشم زیرا در طی تجربیات زندگی به این مطلب برخوردم که چه ورطه ی هولناکی میان من و دیگران وجود دارد و فهمیدم که تا ممکن است باید خاموش شد ، تا ممکن است باید افکار خودم را برای خودم نگهدارم و اگر حالا تصمیم گرفتم که بنویسم ، فقط برای اینست که خودم را به سایه ام معرفی کنم سایه ای که روی دیوار خمیده و مثل این است که هرچه می نویسم با اشتهای هر چه تمام تر می بلعد. برای اوست که می خواهم آزمایشی بکنم : ببینم شاید یکدیگر را بهتر بشناسیم . چون از زمانی که همه ی روابط خودم را با دیگران بریده ام می خواهم خود را بهتر بشناسم .
افکار پوچ ! باشد ، ولی از هر حقیقتی بیشتر مرا شکنجه می کند . آیا این مردمی که شبیه من هستند که ظاهرا احتیاجات و هوی و هوس مرا دارند برای گول زدن من نیستند؟آیا یک مشت سایه نیستند که فقط برای مسخره کردن و گول زدن من به وجود آمده اند ؟ آیا آنچه که حس می کنم ، می بینم و می سنجم سرتاسر موهوم نیست که با حقیقت خیلی فرق دارد؟
من فقط برای سایه ی خودم می نویسم که جلو چراغ بدیوار افتاده است ، باید خودم را بهش معرفی بکنم . ))
این تمام حرف های امشبم بود که به کمک صادق هدایت بیان کردم . شایدم چیزی فراتر از اون .
راستی ... بارون گرفت ...
جمعی از دوستای دانشگاهیم :
باید با مسئولین تالیف و نشر کتب دانشجویی صحبت کنیم . باید یه چیز خیلی مهم بهشون بگیم . اینکه چرا فکر می کنن این کتابایی که می نویسن برای طول ترم دانشجویه ؟ یعنی واقعا نمی دونن کتاب ، چه 50 صفحه باشه چه 500 صفحه دانشجویای عزیز همشو شب امتحان می خونن ؟ آخه همه ناراحتن که چرا کتابا حجمش زیاده .
آخه یه فکری به حال ما بد بختا بکنین ! چون نمی تونیم کتابارو تو یه شب تموم کنیم . کتابای دانشجویی باید در حدی باشه که دانشجویای با انگیزه ی گلمون بتونن تو یک هفته (نه بیشتر) همشو بخونن .
خودم (ایمان قوامی ) :
به هر کدوم از رفقا زنگ می زنم که واسه آخر هفته یه سر بریم بیرون و گشتی بزنیم تا حال و هوامون عوض شه جواب رد می ده بهم . آخه شبای امتحان نزدیکه و هنوز نتونستن نصف کتابارم تموم کنن . خب مشکل من چیه که عادت دارم کتابا رو با استاد و کلاس جلو ببرم ؟ یعنی واقعا مشکل منه ؟ شایدم من هنوز با جو دانشگاه آشنا نشدم . شاید واقعا رسمه که فقط شب امتحان درس بخونیم .ولی نمی تونم .... فکرشو که می کنم چطور " استاتیک " رو فقط یک هفته می خونن و می رن سر جلسه حالم بد می شه . پس بهتره به روش خودم ادامه بدم .
ایرادی نداره تنها می رم هوا خوری ...
بخش اول .
دوستی داشتم که یه جورایی با دورو بریاش خیلی فرق داشت . فرق داشتن حتما نباید خوب یا بد بودن باشه . منم تاکیدی روی این ندارم که خوب بوده یا بد و فقط اینو می گم که مثل اطرافیانش نبود . اصلا...
جالب اینجاست که واسه خودشم مهم نبود که بقیه چه فکری در موردش می کنن و شایدم اصلا فکر نمی کرد که با بقیه متفاوته . هر کدوم از دوستاش هم که میدیدنش میومدنو دوساعت نصیحتش می کردن که اینطوره و اونطوره ، عزیز من باید اینجوری زندگی کنیو فلان کارو نباس بکنیو ... این بابا هم وای میستاد و با آرامش گوش می کرد ولی یه گوشش در بود و ... انگار نه انگار که اصلا چیزی شنیده . راه خودش و میرفت و به هیچ کسو هچ چیزم کاری نداشت . حتی خود من هم از کسایی بودم که بعضی وقتا اعصابم میریخت به هم از بعضی کاراش ، ولی هیچ وقت به روش نمیاوردم .
بخش دوم .
پدر مادرا عادت کردن که هر ثانیه و هر لحظه بگن این کارو بکن اون کارو نکن . بیا این ور نرو اون ور ... و هزار جور امرو نهی دیگه که اولا از امرو نهی هایی که تو بچگی شدن نشئت می گیره ثانیا اونایی رو که به دنیا آوردن همیشه بچه فرض می کنن. این جور پدر مادرا تو همه جای اجتماع هستن همیشه بالاتر از بقیه میبینن خودشونو و همیشه هم فکر می کنن که باید دیگرونو نصیحت کنن که چی درسته و چی نیست و جالبه اگه برید تو زندگیشون و کمی تفحص کنید می بینید که اینایی رو که می گن ، فقط میگن و هیچ کدومو انجام نمیدن .
بخش سوم .
چند سالی از اون زمستون سرد و زیبا میگذره . ولی این دوستم هیچ تغییری نکرده . تو این چند سال از در خونه که می رفت بیرون طعنه و زخم زبون زدنا شروع می شد تا زمانی که برسه به مقصد . توی مقصد هم باز طعنه . آخه طعنه از کی؟ از کسایی که نه میدونن این چرا اینجوری شده و نه می دونن که دردش چیه . اصلا باید گفت درد ؟ یا که نه ؟ شایدم شادی باشه ؟ ولی به هر حال بقیه که به این چیزا فکر نمی کنن فقط چیزیو که میبینن ، می گن .
این عزیز هیچ کدوم از این حرفا رو گوش نمی کرد و راه خودش رو ادامه می داد . من هم که فقط همراهیش می کردم . تو کل این مدت حس می کردم در حال تماشای فیلمی هستم که آخرش رو میدونم شیرین تموم میشه ولی اینکه شیرینیش چه طعمی داره برام جای سوال داشت . تا اینکه دیشب یه گاز کوچولو زدم و طعمشو چشیدم ...
خیلی لذت بردم از راه سپری شده . راهی که بی فایده نبود . راهی که در نهایت بهم نشون داد" ثبات "یعنی چی . اینکه آدم باید قوی باشه و هیچ چیز منحرفش نکنه از مقصود . این دوستم و همه ی این راه و همه ی اون آدمای بین راه یک " نشونه " بودن تا اینا رو بهم بفهمونن .
بخش چهارم .
شاید پدر مادرا و دیگرونی که خودشونو جای پدر مادر میذارن ماها رو خودشون می بینن . یعنی ماها رو موجودی فرض می کنن که می تونن با تعلیم دادنش به اون چیزایی که حتی تو خواب ندیدن برسن . شاید دلیل گفتن بیش از حدشون اینه که خودشون نتونستن این کارا رو انجام بدن و انقدر میگن و میگن تا ما هم انجام ندیم ما هم به فرزندمون انقدر میگیم و می گیم که در نهایت اونم انجام نمیده . اونم .... و این پروسه ادامه داره . حالا یه بار هم که شده بیاید امتحان کنیم نگفتن و صبر کردن رو . فقط دیگرون رو در اون هدفشون همراهی کنیم و هیچ نصیحتی نکنیم . اون شخصی که هدفی واسه خودش مشخص کرده حتما واسه رسیدن بهش از من و شما بیشتر تحقیق و در نهایت تلاش می کنه . پس گفتن ما چیزی جز به هم ریختن افکارش نیست . یعنی واقعا ما انقدر بیکاریم که فقط داریم به گفتن کار درست به دیگرون فکر می کنیم؟ واقعا خودمون نباید به چیزی برای خودمون فکر کنیم ؟
بخش پنجم (آخر).
خیلی غروب قشنگیه . بارون داره میاد ولی هوا زیاد سرد نیست . می خوام به دوستم زنگ بزنم و اگه شد قرار بزاریم و بریم بیرون قدم بزنیم . شایدم رفتیم پارک لای درختا نشستیم . الآن می خوام با کسی باشم که تو زندگی " همراهیم " میکنه ...
ایمان قوامی ( خرداد 1387 )