
این چه حرفی است که در عالم بالاست بهشت ؟
هر کجا وقت خوش افتاد ، همانجاست بهشت
دوزخ از تیرگی بخت درون تو بود
گر درون تیره نباشد همه دنیاست بهشت
در اقتصاد ژاپن فلسفه ای وجود دارد به نام " کایزن " که اگر در یک جمله خلاصه کنیمش به پیشرفت همه روزه و همه جانبه ی کارها گفته می شود . این فلسفه باعث پیشرفت روز به روز ژاپن کوچک و جنگ زده شد تا امروز که می بینید و می دانید .
ژاپنی ها با توجه به این فلسفه در کارها " روند گرا " هستند . یعنی بیش از همه به انجام درست و روندِ کار اهمیت می دهند و در نهایت هم به نتیجه ی مطلوب می رسند .
اما در مقابل آمریکا در اقتصادش کشوری " نتیجه گرا " محسوب می شود . یعنی روندِ انجامِ کار و چگونگی به ثمر رسیدنش چندان اهمیت ندارد . آنچه که اهمیت دارد رسیدن به نتیجه است .
انسان ها نیز در زندگی این چنین هستند . بر خی چون ژاپنی ها روند گرایند و گروهی نیز نتیجه گرا .
" من " : اما در این بین فلسفه ی ژاپنی ها را بیشتر قبول دارم و در تمامی مراحل زندگی از آن پیروی می کنم . چرا که ( گویند ) : نتیجه ی نهایی زندگی در روز قیامت و در جهانی دیگر مشخص خواهد شد و اگر من هر روز به فکر آن روز باشم همه ی زندگی را تباه کرده ام و در نهایت هم به نتیجه ی مطلوب نخواهم رسید . پس سعی می کنم در این دنیا خود را درگیر روند انجام اهدافم کنم .
زندگی برای من به منزله ی بالا رفتن از کوهی است بس بلند . گروهی هستند که در حین بالا رفتن از کوه فقط و فقط به قله فکر می کنند و به همین دلیل است که تمامی مناظر و زیبایی ها ی بین راه را از دست می دهند . زمانی هم که به بالای قله می رسند (در پایان عمر دنیویشان) می بینند که بقیه ی راه را باید سرپایینی بیایند و همین ... هیچ چیز خوشایندی در بالای قله وجود ندارد که توجه شان را جلب کند و سعی می کنند در راه پایین آمدن هرچه بیشتر از زیبایی ها لذت ببرند . اما آن موقع دیگر دیر شده و وقت انجام این کار ها نیست !
من با پایه ریزی زندگی روند گرا با توجه به کایزن ، در راه صود به قله از هیچ طبیعت زیبایی چشم پوشی نمی کنم و سعی می کنم به نحو احسن از آنها "لـــــــــــــذت" ببرم . هر از چند گاهی هم بین راه چادری میزنم و با قهوه و "می" و... خستگی را از تن بدر می کنم .
در حین بالا رفتن از قله بدین ترتیب که هیچ خستگی بر من مستولی نمی شود . پس وقتی به قله برسم و از آن بالا به راه طی کرده نظر افکنم باز هم لذت بخش است مرا . در راه پایین آمدن هم که تنها خاطرات را با همراهانم مرور می کنم و این چنین راه برگشت نیز برایم خوشایند خواهد شد .
در کل ، زندگی کوهی بلند است که آرام آرام از آن صعود می کنیم و در راه نیز کوه های کوچکی هستند که آنان را نیز می پیماییم . این کوه های کوچک برایم به منزله ی زنگ تفریحی هستند که بر انرژیم می افزایند .
بر خلاف من انسان های نتیجه گرایی هستند که همین کوهک ها برایشان "مرگ " است . در راه پیمودن این کوهک ها نیز فقط به قله ی بزرگ می اندیشند و بدین ترتیب وقتی این کوهک ها را پیمودند هرگز از آن لذت نخواهند برد .
جالب است نه ؟ قبل از رسیدن به هدف هر روز و شب به نتیجه فکر می کنند و از راه باز می مانند . در نهایت که به هدف رسیدند اصلا فراموش می کنند که روزی و شبی را برای این هدف تباه کرده اند . پس چرا ، حال از آن لذت نمی برند ؟ این هدف تمام شد بلافاصله فکر و عذاب دیگری جانشان را به لب می آورد . توجه کنید که نگفتم عمل فقط و فقط گفتم فکر . ای کاش که عمل بود نه فکر و توهم و رویا ...
از یک سو آبشارهای زیبایی که با فریاد به پایین سقوط می کنند و چمن های سفید پوشی که برف منجمدشان کرده و "جنی" و "بارت" روی آن دنبال هم می دوند و از سوی دیگر سقوط یکی از دوستان و همراهان بر اثر وقوع بهمن یا خوابیدن در شبی با " چند ده " درجه ی سانتیگراد زیر صفر . این ها بخشی از آن هایی است که در راه می بینید و لمسشان می کنید اما هیچ کدام نباید باعث شادی بیش از حد ، یا حسادت و بی صبری ! و یا یاس و ترس از ادامه ی راهتان شوند . این ها همه و همه زیبایی های مسیرند .
ای کاش که نتیجه گرایان درکشان می کردند.
پی نوشت :
1.یادتان باشد تفریحاتی چون اسکی در کوه شما را صد ها متر به عقب می برد ! پس مراقب باشید . می توان هر لذتی را امتحان نکرد .
2.اگر قوانین کاینات را رعایت کنید هرگز به بهمن بر نخواهید خورد اگر هم خوردید جان سالم به در می برید .
3.جنی و بارت شخصیت های فیلم love story هستند . آنان نیز روند گرا بودند .
(اگر تنها ترین تنها شوم باز هم خدا هست) اگر ؟ همیشه این اگر برام سوال بوده .وجود این اگر یعنی شاید زمانی تنها ترین تنها شدم . شاید ؟ زمانی ؟ مگه غیر از اینه که ما همیشه تنهاییم ؟ زمانی که تنها نیستیم کی باهامونه ؟ یعنی یه مواقعی یکی دیگه میاد تو وجودمونو و ما تنها نیستیم اون مواقع . عقلتون چی می گه ؟ این امر امکان پذیره ؟ غیر از وجود خودمون شخص دیگه ای اجازه داره بیاد داخل وجودمون ؟ نه ! اصلا فرض که ما خودمون اجازه بدیم ، مگه می تونه بیاد ؟
تو کل دنیا هیچ کس وجود نداره جز " من " . یک و تنها یک نفر .اگه قرار باشه مشکل کسی حل شه فقط خود شخص می تونه با تمرکز و فکر کردن راه حلی براش پیدا کنه . حتی اگه دوستایی داشته باشه که می تونن کمکش کنن حاضر نیست کمکشون رو قبول کنه و فقط تصمیم خودش رو عملی می کنه .
گرچه در اکثر موارد آدما حق دارن . چون اطرافیان با چهره ی واقعی نمیان جلو . هر نوع نقابی که دلتون بخواد می زنن و با چهره های تزئین شده میان . میان که چی؟ کمک کنن ؟ کاش که کمک بود . میان که زیبایی نقابشون رو به رخ دیگرون بکشن . بگن که آره منم بزرگ شدم و یاد گرفتم چتو باید نقاب درست کنم . این شده دلخوشیشون .
البته در اکثر موارد حق با آدماست ! پس کار اشتباهیه که دیگران رو به حریم شخصی وجودم وارد کنم . فکر درست سودش واسه منه . فکر غلطم ضررش !
تنهاترین تنها بودم و هستم . اصلا تنها بودن مگه بده ؟ چه تو کنج یه پارک بزرگ و ساکت در حال خوندن کتاب میلان کوندرا باشم و چه تو یه پارتی با همه ی دوستای پسر و دختر . در هر دو حال تنهام .آخه اونام تنهان . اونا هم جز خودشون کسی باهاشون نیست .
لذت بردن از این یگانگی (تنهایی) واسم جالبه . چون همه با این وجود که تنهان ازش لذت نمی برن . فکر می کنن وقتی بین چند میلیارد آدم دارن زندگی می کنن دیگه تنها نیستن . ولی نمی دونن که لذت زندگی به اینه که تنها آفریده شدیم و تنها باید جواب پس بدیم ...
پی نوشت :
معمولا آدما ، اطرافیانشون رو به دو گروه تقسیم می کنن : اونایی رو که دوست دارن و اونایی که ازشون متنفرن !
اما من تقسیم بندی دیگه ای رو انجام می دم که توش فقط یک گروه وجود داره و اون هم گروه اول . یعنی یا دوستان و آشنایان و اقوام رو دوست دارم و اونا تو دایره ی زندگیم (دایره ای به شعاع بینهایت)هستن . یا اگه دوسشون نداشته باشم از زندگی و ذهنم پاکشون می کنم .
گروه اول که باعث پیشرفتم می شن و صحبت کردن و در کنارشون بودن برام خیلی مفیده . اما گروه دوم ، وجود خارجی نداره و چون اگه باهاشون باشم چیزی جز نگرانی و عصبانیت و اندوه برام بهمراه ندارن ، از زندگیم خط می زنمشون .
اما هستن دوستانی که وجود این گروه دوم براشون مهم تر از اون اولی محسوب می شه . گروه اول رو فراموش کردن و همه ی تمرکزشون رو معطوف این منفورین ساختن تا بتونن توجهشون رو جلب کنن یا به خودشون بقبولونن که اینا هم دوست داشتنین . واسه همینه که نه از اون گروه اول لذت می برن ، نه می تونن در نهایت این منفورین رو به راه بیارن و نه خودشون میفهمن که زندگیشون چی شد .
آخ که زندگی چه زیبا ست زمانی که جز دوستان دوست داشتنی به هیچ کس فکر نمی کنم . به خصوص چون از فهم بالایی برخوردارن(گروه اول) دیگه نیازی به تلاش بیشتر واسه جذبشون ندارم . اگه هم زمانی از حدشون خارج شدن یا حس کردم از نظر من دوست داشتنی نیستن با یه ماژیک قرمز یک خط پر رنگ روشون می کشم ... ! می گم از نظر من ، چونکه دلیل نمی شه نظر من کلی باشه و بشه به همه تعمیم دادش . نظریه شخصی که به خودم ارتباط داره . درست یا غلطش هم به سود یا زیان خودمه .
(( دیروز))
خیلی حالم گرفته ، حوصله ی هیچ کاریو ندارم حتی خوندن درسیو که فردا امتحان دارم. آخرین امتحان دانشگاست و تا سه ماه باید با همه ی دغدغه ها و مسایل دانشگاه خداحافظی کنم. البته اینو می دونم که دلیل اعصاب خوردیم این موضوع نیست ...
رفتم توی اتاقم که مثلا یه کم درس و مرور کنم . دیدم روی تختم دراز کشیده (...) هیچی نگفتم. اونم همینطور، تو فکر بود ... ازش پرسیدم :
_به چی فکر می کنی ؟ _هیچی نگفت ! _گفتم : به شوهرت که چرا با اون خانم رابطه ی صمیمی داره ؟ نکنه میترسی از دست بدیش . خب اگه از این ناراحتی طوری رفتار کن که نره به سمت یه زن دیگه . _هیچی نگفت . _ادامه دادم : حتما به خواهر شوهرت که چرا دیشب باهات اون برخورد و داشته ؟ می دونم کلا آدم درستی نیست ولی می شه تحملش کرد . _ بازم هیچی . _پس حتما به عروست داری فکر می کنی که چرا باعث شده عشق مادر فرزندی بچت کم بشه . یا اگه کم نشده طوری شده که کم تر ابراز می کنه بهت ؟ آخه عزیز دلم به عروست چه ربطی داره ؟ زندگی همینه دیگه قرار نیست پسرت تا آخر عمر بشینه ور دلت که ، باید درک کنی اونم رفته پی زندگی خودش ، همون طور که تو سی سال پیش رفتی پی زندگی خودت . _ بازم چیزی نگفت _ شایدم داری به دخترت فکر می کنی که کی بچه دار می شه و نوتو کی می بینی؟ حتمااونا واسه خودشون برنامه ی خاصی دارن . زندگی اوناست به من و تو ربط نداره که بهشون امرو نهی کنیم . _ هیچی نگفت ولی صورتشو برگردوند طرفمو نگام کرد . خیره شد بهم _ به اینا فکر نمی کنی پس به مشکلات پولی و قرض و بدهیات فکر می کنی ؟ اینام که بالاخره یه روزی تموم می شه . واسه همه هم هست .
حس کردم حالت چهرش عوض شد _با کمی تعجب بهم گفت : همه ی دغدغه های ذهنیم همینا بود ؟ چرا خودم اینجوری بهشون فکر نکرده بودم ؟ چرا حالا که تو گفتی حس سبکی دارم ؟ اصلا ببینم ، تو چطور همه ی فکرامو می دونی ؟ _ اینا که دیگه دونستن نمی خواد هر کی دو روز باهات باشه همه ی اینا رو می فهمه . نمی فهمه ؟ _راس می گی بس که من همه ی افکارمو میریزم بیرون بایدم اطرافیانم این طور بگن بهم . راستی ببینم تو چرا امروز گرفته ای ؟ می خوای منم حدس بزنم ؟ _نخواسته ! خودتو خسته نکن . چون چیزی نمی تونی بگی بهم . من ، کی ؟ کجا ؟ به کی ؟ شده که حرف دلمو بگم ؟ همه رو تو دلم نگه می دارم و خودمم حلش می کنم . اینطوری آرامشم بیشتره .
(( امروز ))
وای که چقدر روز خوبیه . آخ خدا جونم شکرت ! فقط یه کم فکر ، یه کم فکر نیاز داشت تا بتونم مشکلمو حل کنم و البته اندکی صبر. خوب شد دیروز خام نشدمو به کسی چیزی نگفتم . وگرنه ...ضمنا امتحانمم که خوب دادم ، اونم تموم شد .
ایمان قوامی ( خرداد 1387 )
نمی دونم چی شد که تو این شب ابریه سرد و"قیر اندود" رفتم سراغ " بوف کور" و چند صفحه ی اولش رو که خوندم کل داستان مثل فیلم از جلوی چشام گذشت ...
بخونید :
(( در زندگی زخم هایی هست که مثل خوره روح را آهسته در انزوا میخورد و میتراشد . این دردها را نمی شود به کسی اظهار کرد ،چون عموما عادت دارند که این دردهای باور نکردنی را جزو اتفاقات و پیش آمدهای نادر و عجیب بشمارند و اگر کسی بگوید یا بنویسد ، مردم بر سبیل عقاید جاری و عقاید خودشان سعی می کنند آن را با لبخند شکاک و تمسخر آمیز تلقی کنند.زیرا بشر هنوز چاره و دوایی برایش پیدا نکرده و تنها داروی آن توسط شراب و خواب مصنوعی بتوسط افیون و مواد مخدره است.ولی افسوس که تاثیر این گونه داروها موقت است و بجای تسکین پس از مدتی بر شدت درد میافزاید .
آیا روزی به اسرار این اتفاقات ماوراء طبیعی ، این انعکاس سایه ی روح که در حالت اغماء و برزخ بین خواب و بیداری جلوه می کند کسی پی خواهد برد ؟
من فقط به شرح یکی از این پیش آمد ها می پردازم که برای خودم اتفاق افتاده و بقدری مرا تکان داده که هرگز فراموش نخواهم کرد و نشان شوم آن تا زنده ام از روز ازل تا ابد تا آنجا که خارج از فهم ادراک بشر است زندگی مرا زهر آ لود خواهد کرد . زهر آ لود نوشتم ولی می خواستم بگویم داغ آن را همیشه با خودم داشته و خواهم داشت .
من سعی خواهم کرد آنچه را که یادم هست ، آنچه را که از ارتباط وقایع در نظرم مانده بنویسم ، شاید بتوانم راجع به آن یک قضاوت کلی بکنم . نه فقط اطمینان حاصل بکنم و یا اصلا خودم بتوانم باور بکنم چون برای من هیچ اهمیتی ندارد که دیگران باور بکنند یا نکنند . فقط می ترسم که فردا بمیرم و هنوز خودم را نشناخته باشم زیرا در طی تجربیات زندگی به این مطلب برخوردم که چه ورطه ی هولناکی میان من و دیگران وجود دارد و فهمیدم که تا ممکن است باید خاموش شد ، تا ممکن است باید افکار خودم را برای خودم نگهدارم و اگر حالا تصمیم گرفتم که بنویسم ، فقط برای اینست که خودم را به سایه ام معرفی کنم سایه ای که روی دیوار خمیده و مثل این است که هرچه می نویسم با اشتهای هر چه تمام تر می بلعد. برای اوست که می خواهم آزمایشی بکنم : ببینم شاید یکدیگر را بهتر بشناسیم . چون از زمانی که همه ی روابط خودم را با دیگران بریده ام می خواهم خود را بهتر بشناسم .
افکار پوچ ! باشد ، ولی از هر حقیقتی بیشتر مرا شکنجه می کند . آیا این مردمی که شبیه من هستند که ظاهرا احتیاجات و هوی و هوس مرا دارند برای گول زدن من نیستند؟آیا یک مشت سایه نیستند که فقط برای مسخره کردن و گول زدن من به وجود آمده اند ؟ آیا آنچه که حس می کنم ، می بینم و می سنجم سرتاسر موهوم نیست که با حقیقت خیلی فرق دارد؟
من فقط برای سایه ی خودم می نویسم که جلو چراغ بدیوار افتاده است ، باید خودم را بهش معرفی بکنم . ))
این تمام حرف های امشبم بود که به کمک صادق هدایت بیان کردم . شایدم چیزی فراتر از اون .
راستی ... بارون گرفت ...